تبليغاتX
عریضه
چون نوشته هایم به او نمی رسد هر از گاهی عریضه ای در چاه مجازی می اندازم
 

 

سلام عزیز دلبندم

 

چند روزیست که می خواهم برایت بنویسم اما مثل خیلی وقتها نمی شود که یا وقتش نیست یا حوصله اش و یا ترس مبادا دوباره تلخ نوشتن می آید به سراغم. اما تجربه ثابت کرده وقتی که تب دارم یا حالم خوش نیست، جسارت نوشتنم بیشتر می شود گرچه مابینش هذیان می گویم ولی دوست دارم با تو بیشتر حرف بزنم بهترین همه زندگی ام.

از 7 اردیبهشت که تولدت بود و حتی از سوم که تولد خودم بود و تو به خاطر نداشتی اما همه ی دوستان و فامیل، تولد هر دوی ما را به یاد داشتند و تبریک می گفتند و به من انگار بیشتر آتش می زدند که چرا پیش هم نیستیم، دلم می خواست اینجابه تو تبریک بگویم و باز هم جمله تکراری دلم برایت تنگ شده را بنویسم که در تنهاییهایی که فقط خودم هستم و رویاهای با تو بودن و رشد و بلوغت را دیدن، اشک می ریزم و ...

راستی امسال به یاد به دنیا آمدنت در همان غروب دلنشین اردیبهشتی، چند بادکنک به سقف آویزان کردم و تولد کوچکی برای هر دوامان گرفتم. جایت حسابی خالی بود و بعد از مدتها خوش گذشت چون خودم صاحب مهمانی ای بودم که برای من و تو بود!

چند روز پیش که بالاخره توانستم با تو صحبت کنم و همه اینها را بگویم با تعجب که خانواده ما تولد تو را به خاطر داشتند، مکثی کردی و گفتی اما اینها حتی بابام یادشان نبود و تبریک برای چه وقتی که جشنی نگرفته ام؟ و من برایت توضیح دادم تبریک گفتن ربطی به داشتن و نداشتن جشن ندارد همین که یک روز به دنیا آمدی، هر سال تبریک گفتن دارد!

علی جانم  فعلا دیگر نای نوشتن و فکر کردن ندارم اما اگر داشتم، هزاران بار می نوشتم که دوستت دارم و دلم می خواهد سربلند و خوشحال و خوشبخت باشی حتی اگر باز هم نتوانم ببینمت!

 

راستی چرا اینقدر خسته بی مرگی ام؟ 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:16  توسط عریضه نویس | 
 

چند روز دیگری گذشته و باز هم از تو خبری نیست. گاهی خوشحالم از این بی توجهی و می گویم اینگونه کمتر اذیت می شوی و هرچه آدم بی خیال تر، راحتتر! اما دلبندم نگران آینده عاطفی تو هستم و اینکه خدای نکرده روزی بیاید و تو همه این بالا و پایین رفتنها و التهابات من برای دیدن و جویای احوالت بودن را به خاطر نیاوری.

 نگران روزی هستم که یا به هیچ زنی اعتماد نکنی و یا خدای نکرده از آن ور بام بیفتی و به بدترینهایش زیادی دل ببندی چون می گویند عاقبت پسری که فکر کند مادرش تنهایش گذاشته، این است و البته من امیدوارم این پیشگوییهای روانشناختی این بار اشتباه در بیاید و تو عاقل تر از اینها باشی.

و امیدوارم این بی تفاوتیهایت فقط از سر ِ سرگرم بودنت به زندگی و درس و بازیهایت باشد و شاید هم از تغییرات بلوغت بهترینم و از همه بیشتر امیدوارم این روزها هم یکی از روزهای دل دلی بودنت باشد و یک روز دلت بگوید مادری هست همیشه منتظر و آغوشش باز است تا همیشه دنیا پس بروم سراغش...

پسر قشنگم ! نمی دانی این روزها چه حالی دارم و همه چیز زندگی ام انگار چه در هم شده. نمی دانی دلتنگی برای دیدن تو و نگرانی برای آینده ات چه بی تابم کرده؟

ای کاش ورود آن دو طفلی که قرار است با هم تو را برادر خود کنند نقاط مثبت این تحول باشند. ای کاش بپذیریشان و سرخورده تر از قبل نشوی. ای کاش هیچ تبعیضی اتفاق نیفتد و اگر افتاد به تو آسیبی نرسد.

 

بی رحمانه گاه می گویم که ای کاش اصلا خودم به دنیا

 

نیامده بودم که تو را به دنیایی آورم که اگر احمقها افسارش را

 

به دست بگیرند این می شود که اکنون!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:3  توسط عریضه نویس | 
 

چند روز مانده به عید، التهاب دوباره دیدنت بالا و پایینم می کند.

 بلند می شوم و گوش به "اراده مثبت اندیشی ِ من می خواهم ببینمت و حتما خواهم دید" می سپارم و عزمم را جزم می کنم و تلفن پدرت را با اکراه از شنیدن بد و بیراه و تهدید و دستورات همیشگی اش، می گیرم که بگویم می خواهم پسرم را در تعطیلات ببینم. گوشی را بر نمی دارد. زنگ می زنم خانه مادربزرگت، توپم پر است و شاکی ام اما عمه کوچکه گوشی را بر می دارد و قربان صدقه می رود و اظهار دلتنگی برایم می کند. مثل همیشه می گوید ما هنوز از پدرت می ترسیم و حوصله سر و صدایش را نداریم. من هم که مثل قدیمها عمه ات را دوست دارم گرم صحبت می شوم و انگار نه انگار که بین ما جداییست. حساب خانواده با خودش فرق دارد مرا دوست دارند و احترام می گذارند من هم از آنها ناراحت نیستم.

گوشی را می دهد به مادربزرگت. به او می گویم پسرم را می خواهم ببینم و سخنرانی طویلی تحویلش می دهم که اگر من و تو همدیگر را نبینیم تو در آینده مشکل پیداخواهی کرد و فلان می شود و بهمان. او هم قبول دارد اما ناله می کند "چرا جدا شدی که ..."

می گویم حالا وقت این حرفها نیست باید جلو مشکل آینده را گرفت. دعای خیر برایم می کند که تو جای چشمهای منی از بس عزیزی و من هیچ بدی از تو ندیدم اما پسرش(بابایت) هنوز قلدر و ترسناک است. صبر کن تا خودم با او صحبت کنم. باز هم صبر می کنم تا انتخابات تمام شود و خانواده اشان از هول نماینده شدن یا نشدن عمودکترت در بیایند. انتخابات تمام می شود او هم رای نمی آورد ولی از تو و ماجراهایت خبری نمی شود.

کیف نایکی که خاله برایت آورده و تی شرتهایی که خودم و خاله برایت خریده ایم و یه مشت خرت و پرت از گوشه و کنار جمع می کنم و می گذارم در ساک و حسابی ذوق زده ام برای دوباره دیدنت.

بالاخره عازم سفر می شوم به اصفهان. درد زانو و کمر امانم را بریده از بس بار و بندیل سفرم زیاد است. ترافیک تهران را هم که پشت سر می گذارم به ترافیک بدقواره اصفهان می رسم و هزار امید از خوشیها و دید و بازدید عید دارم و تو و تو و تو که همه امید دل خوشیهای منی.

اما شکستگی کمر باباجون یک باره همه دیوارها را روی سرم می ریزد و حسابی هنگ می کنم. انگار کمر خودم می شکند.

چند روزی می گذرد و من و مامان و دایی و بعضی فامیل به نوبت به تیمار بابا می رسیم اما خیلی سخت است برای مردی که سرپا بوده و سخت است برای ما دیدن این صحنه و بلند و کوتاه کردن و پرستاری اش گرچه نحیف و لاغر است.

یک روز صبح شاید دوم عید تلفن می زنم خانه مادربزرگ.  عمه دومی ات گوشی را برمی دارد و شکر خدا این یکی از همه ترسوتر است و از هیچ چیز و هیچ کجا اطلاعی ندارد و یا اطلاعات غلط می دهد. کم کم عصبانی می شوم. مادربزرگت گوشی را می گیرد. می گویم پسرم کجاست؟

 

-         با زن پدرش رفته اهواز بابایش هم خارج است آنهم برای چند ماه! نمی توانی ببینیش تا بابایش بیاید!

فریادم بلند می شود

-    خیر نمی بیند. هیچوقت نفرینش نکرده ام ولی مطمئنم خیر نمی بیند که این همه وقت نگذاشته علی را ببینم. تکلیف من چیه؟ کی ببینمش؟

تهدیدم می کند کاری نکنم که هیچوقت نتوانم تو را ببینم

تعجب می کنم اما کم نمی آورم و می گویم

 

- شما هم کاری نکنید که بنده، نامه مُهر و تایید شده پزشکی قانونی مبنی بر عدم تعادل روانی پسرتان را نشان همسر خنگش بدهم و آبروی نداشته اش را ببرم! من فقط می خواهم پسرم را ببینم این هیچ خواسته عجیبی نیست.

می گوید آن زن گناه دارد مسئول این بچه است روی تو هم حساس است به علی زنگ نزن!

 

-    وقتی زن ایشون شد نمی فهمید و قبول نکرد که قبلا زن داشته و بچه و من یک روز ممکنه بخوام پسرم رو ببینم یا مسائل حقوقی بین مان اتفاق بیفتد؟ نمی فهمم واقعا درک نمی کنم ما آدمها چه راحت چشممان را می بندیم و انتظار داریم همه کور و لال شوند!

 

گوشی را می گذارم. باید سریع کمربند پر زحمت بابا را ببندم و یک تنه بلندش کنم. کمرم تیر می کشد اما تنها این نیست. احساس می کنم شانه هایم دوباره سنگینی دنیا را تحمل می کند. سنگینی دوباره رودست خوردن از بابات. دوباره دلتنگی های من برای تو. دوباره نگران آثار روانی این ندیدن ها بر تو بودن، آوارگی و بلاتکلیفی چند ماه دیگر من، دادگاه و مزایده و...

 

نصفه شب بابا فریاد درد دارم می کشد. از پله ها سراسیمه پایین می آیم و داروهایش را می دهم و می روم تا پماد بیاورم. سرم گیج می رود و دیگر جایی را نمی بینم. شکر خدا صندلی را می گیرم و می نشینم. مامان جون با آن حال زارش می دود و دست می کشد بر صورتم که خیس عرقی سرد است و ناله می کند که دخترم از دست رفت و لنگان لنگان آب قند می آورد. باز فشارم به 6 رسیده. گریه ام می گیرد وقتی فریاد درد دارم پدر را می شنوم و آشفتگی مادر را می بینم که نمی داند چه کند...

و تو و تو و تو دلبند نازنین ساده دلم نمی دانی چه می گذرد و این فشارهای عصبی چه به روز من و خانواده می آورد.

چند روزی می گذرد و هر روز خانه پر می شود و خالی از مهمانهای رنگارنگ. از پیشنمازهای مسجد گرفته تا دختران و خانمهای قرتی قرشمال دوست و آشنا و فامیل. از نوزاد چند روزه که برای تبرک می آورندش تا خاله پیر عصا به دست ناشنوا. همه چیز قاطی شده عیددیدنی و عیادت مریض، سوختن یخچال و گرفتن کمر من و مامان ...

صبح است و آماده می شوم بروم خرید و بانک که می بینم میس کالی از تو دارم با ذوق تلفن می زنم. صدای دورگه ات عصبانی است و بعد از سلامی سرد استنطاقم می کنی که چرا زنگ زده ام و دنبال تو گشته ام و حالا پدرت اگر بفهمد به قول خودت بیچاره ات خواهد کرد. عصبانی می شوم و بعد از این صبر چند ساله از کوره در می روم که تا کی می ترسی و اینقدر شل هستی؟ من چه طور باید احوالت را بفهمم و سراغی از تو بگیرم؟ تا کی باید ...

دلم نمی آید و گرچه می دانم که لوست می کنم اما قربان صدقه ات می روم و از تو می خواهم که خودت با من تماس بگیری تا مزاحم دیگران نشوم. قول می دهی اما مثل همه قول دادنهای کودکانه ات باز هم فراموش می کنی و امشب از آن موقع چند روز گذشته و با اینکه برایت پیغام گذاشته ام هنوز زنگ نزدی!

 

تعطیلات نوروز هم تمام شد اما تو را ندیدم عزیزترینم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:42  توسط عریضه نویس | 

 

 

امروز كه مثل خيلي از روزها سرگردان كوچه هاي خانه به دوشيم.

 

امروز كه مي‌گردم و مي‌گردم براي آنچه پيشتر از اين مي‌بايست داشته باشم و اما البته كه شاكر همه داشته هايم هستم حتي اگر كه دير.

 

امروز که آواره خیابانها و در اضطراب داشته و نداشته ها و دیده و ندیده هایم هستم.

 

امروز که هر دستی که بلند می شود دست علی است برای تکان دادن، براي گرفتن و اميد بستن.

 

امروز كه مثل هر روز دلتنگ توام و مضطرّ كارهاي روزمره و عقب مانده... فكر مي‌كنم كه اي كاش گذر زمان دست من بود و هر وقت كه مي‌خواستم زود مي‌گذشت تا دوريت را كمتر احساس كنم و آنگاه كه هزار كار بر سرم ريخته و حتي يك لحظه‌اش سرنوشت ساز است، دير بگذرد...

اما افسوس كه جمله "چه زود دير مي‌شود" دير به دستم مي‌رسد و خيلي زود و خيلي زود دير مي‌شود و يا كه اصلا نمي‌شود.

 

پ.ن: نمي‌خواهم منفي فكر كنم و فكر هم نمي كنم اما فقط عقده نديدنت انديشيدن را هم از من گرفته چه برسد به درستي یا منفی و مثبتش.

 

توضیح:  علی اسم تو هم هست غیر از این که اسم مولایم!

دو منظوره بود پسر دلبند شیرینم 

 

راستی دلم می خواست عین این نامه لینکلن که نازلی جان گذاشته تو وبلاگش من هم برای معلمت می فرستادم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:24  توسط عریضه نویس | 
 

از اول و ادامه قسمت قبل...

 

شب قبل، از سفر برگشته‌ام و خستگي هنوز از چهره و تنم در نرفته‌است اما ذوق كلاس و بحث الهه بانوي "هِرا" (كه متحيرم چرا در وجود من کمرنگ است) وذوق یادگیری باقي مطالب آنقدر برايم مثل هميشه جذاب است كه سر وقت و تازه بعد از برگشت از شوراي حل اختلاف بابت اهمال و فراموشي از پس نگرفتن كارت ملي‌ام، سر كلاس مي‌رسم و مي‌نشينم جلوي ميز 4گوش كه بتوانم هر از گاهي دزدكي پاي دردم را بگذارم رويش. قبل از آن پالتويم را در مي‌آورم و ليواني را هم براي احتياط آب جوش مي‌كنم و با خودم مي‌برم كه اگر وسط كلاس سرفه‌ام گرفت بكشم بالا تا مزاحم تمركز ديگران نباشم. صاحبخانه كه مبصر كلاس هم هست با نگراني از رنگي شدن فرشهاي ابريشمش دنبالم مي‌دود كه "چايي..."!

 

مي‌گويم: " آبجوشه براي سرفه... "

 

بحث هِرا اين الهه ی همسر، گرم گرفته و هراهاي كلاس هيجان زده‌اند از كشف شواهد اين كهن الگوي درونشان...من اما به تو  و به تو و باز هم به تو فكر مي‌كنم دلبندم چون زنگ استراحت يكي از دخترهاي جوانتر كلاس با چهره‌اي نگران پيش من مي‌آيد و مي‌پرسد:

 

-    پسرتون چند ساله بود كه جدا شديد؟ ناراحت نشد از اين اتفاق؟ چطوري تصميم گرفت تا كدوميك از شما رو انتخاب كنه؟ چند وقت يكبار همديگر رو مي بينيد؟ و...

 

اولش متوجه نگرانيش نبودم فكر كردم كنجكاوي عادي مثل همه سوال كننده هاي اين سالهاست. تند تند برايش گفتم كه 9 سالت بود. ديگر از مشاجرات ما خسته بودي و نگران اين كه اگر جدا بشويم بين هر دوي ما قسمت بشوي(درست اصطلاح خودت) اينكه بابايت حسابي تطميعت كرده بود و جبران آن همه سال نبونش در كنار تو را با بودنش و تو را به سفر خارج بردن، پر كرده بود. اين كه تو تهران را دوست داشتي و خانه خودت. اين كه دائم حرفهاي بابایت را تكرار مي‌كردي كه" تو يه زني و نمي‌توني از پس خرجاي من بر بيايي"! تو اما نمي فهميدي كه بابايت همه اين سالها نگذاشته بود كار كنم یا درس بیشتری بخوانم كه اگر گذاشته بود مثل  همه همدوره ايهايم حالا متمول و اسم و رسم دار بودم و نه يك زن بي تجربه و تو مي‌توانستي به پول من هم تكيه كني. تو نمي‌ دانستي براي چه چسبيدي به او و محبتهاي مالی و مسافرتهايش. تو... تو... تو...عزيز دلم تو...

 

_ آخه پدر و مادر من فردا مي‌خوان برن محضر ولي من نمي‌دونم كدوميك رو انتخاب كنم؟

 

خشكم مي‌زند و تا وسطهاي كلاس منتظر يك جرقه ديگر مي‌مانم تا شعله بكشم.

استاد از تنها دليل موجه جدايي مثل هميشه و هميشه اين چند ترم و به تكرار مي‌گويد كه :

 

"همه روانپزشكان و حقوق دانان و  همه آنهايي كه اندكي علم دارند مي‌دانند كه طلاق در چند مورد جايز است ولي جايزترينش وقتيست كه شخص جلوي رشد فكري و معنوي همسرش رابگيرد و اورا محدود كند و همسر نتواند خود و تواناييهايش را بشناسد كه انسان براي رسيدن به كمال آفريده شده ..."

 

مثل هميشه‌ي اين 2 سال نرمه اشك شوق از درستي عملم را پاك مي‌كنم و مي آيم تا تجربه ام را با همكلاسهايم  قسمت كنم كه :

 

 

خانم صاحبخانه كه حق آب و گلش زياد است با شور و حال مي گويد" به نظر من زنها آنقدر باهوشند كه مي‌توانند هر مردي را رام و آرام كنند و زندگي بگذرانند و شايد بدترين حالت براي يك زن آن باشد كه مردش دست رويش بلند كند...آنوقتست كه آن زندگي معنا ندارد"

 

خرخره‌ام قلقلك مي‌شود تا دادم در بيايد كه "به ظاهر مرد من" يكبار هم تلنگري به من نزد چه برسد كه دست بلند كند! اما ايجاد خفقان و بستن و محروم كردنم از اجتماع و حتي از داشتن كمي محبت از جانب خودش از صد كتك بدتربود و ...

 

كه استاد به او گفت: نه عزيز شما داري نظر خودت را مي‌گويي.انسانها متفاوتند! گاهي بعضي زنها كتك مرد را نوعي محبت مي‌دانند و از آن آزرده نمي‌شوند و گاهي مردهايي را نمي‌توان سر راه آورد. همانطور كه مردهاي كله شقي كه فكر مي‌كنند نوك قله هستند و همه مي‌بايست فرمانبردارشان باشند را نمي‌توان عوض كرد. باز هم مي‌گويم هيچ چيز براي يك انسان سخت‌تر از اين نيست كه جلوي رشدش را بگيرند...

نرمه اشك، ديگر جريان وسيعي به پهناي صورتم شده از اتاق مي‌روم بيرون تا آبي به صورت بزنم و با خود ادامه مي‌دهم...

" او نه تنها جلوي رشد مني كه عاشق درس و كار بودم را گرفت كه لاكردار نكرد خودش يكبار بنشيند و به حرفهايم گوش دهد. نكرد يكبار مرا به سفري ببرد كه در آن كار نباشد. نكرد يك بار باورم كند و مرا جزئي از اجزا و وسايل خانه‌اش نداند. نكرد يكبار بفهمد كه اشتباه مي‌كند و شايد يك نفر در اين دنيا باشد كه درست فكر مي‌كند...

 

رشته ضجه‌هاي دروني‌ام را گفتگوي همكلاسها پاره مي‌كند

 

-    مادرم ياركشي مي‌كند. همه اش از پدر بد مي‌گويد و مي‌خواهد كه ما طرفدار او باشيم...پدرم مي‌گويد تقصير توست و مادر مي‌گويد به خاطر تو مانده‌ام...

-         مادر من هم يار كشي مي‌كرد و هر كه در گروهش نبود از او طرد مي‌شد و از موهبتش محروم...

-         حالا هم كه مي‌خواهند جدا شوند مي‌گويند كه به خاطر توست!

-    متاسفانه اغلب اينگونه است  و اگر پدر مادرها مي‌دانستند كه اين يار كشي ها و انداختن بار گناه به فرزندان چه عواقبي براي آنها دارد...

 

ديگر طاقتم تمام شده به شدت خودم را كنترل مي‌كنم تا لرزش صدايم را متوجه نشوند اما غم و اضطرابم انگار كه تمام كلاس را پر مي‌كند:

" من اما هيچوقت يار كشي و پدرش را جلوي پسر خراب نكردم كه پدر همه بُت و سوپرمنش بود و خراب كردن او يعني كه خراب كردن همه دنياي قدرت و امنيت و پناهش! پشيمان هم نيستم و حتي پشيمان نيستم كه چرا صبر نكردم و پاي آن زندگي خفت بار نايستادم و به قول پسرم براي اينكه كار كنم جدا شدم و ناراحت هم نيستم كه در اين يارگيري انتخاب نشدم...كه همه دغدغه‌ام پسريست كه به بازي گرفته شد و متهم شد و وادار شد به طرد مادر و گناهكار شد كه نتوانسته مادرش را دوست نداشته باشد و نتوانسته مادرش را راضي كند تا بيش از اين از حقوق مادي و معنوي‌اش بگذرد..."

 

نگرانم نگران تو عزيز دلبند و شيرين تر از جانم...

 

استاد نگاه پر مهرش را به نگاه مضطرب سرسخت اين همه وقت من مي‌اندازد و مي‌گويد:

تو پاسخ درستيِ عملت را خواهي گرفت و او باز خواهد گشت فقط بايد صبر داشته باشي و همه چيز را بسپري به زمان.

زمان خودش همه چيز را درست مي‌كند وحلال مشكلات است...

 

و من منتظر تو و زمان مي‌مانم. چه شيرينيد هر دو اگر كه زودتر بياييد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:27  توسط عریضه نویس | 
 

شب قبل، از سفر برگشته‌ام و خستگي هنوز از چهره و تنم در نرفته‌است اما ذوق كلاس و بحث الهه بانوي "هِرا" (كه متحيرم چرا در وجود من کمرنگ است) وذوق یادگیری باقي مطالب آنقدر برايم مثل هميشه جذاب است كه ...

 

ادامه در پست بعد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:14  توسط عریضه نویس | 

 

از دلتنگیهایم گفتن، آنقدر برای خودم تکراری شده که دستم به نوشتن نمی رود و هر بار از آمدن به اینجا سر باز می زنم و می گویم بگذار تا صبح دولتت بدمد ای مرد ای عریضه نویس و ای پسر عزیزم...

ای مرد : که نمی دانم کینه و عداوتت کی تمام می شود و لجبازیهایت تا کجا خواهد رفت و به چه بهایی و تا کی نمی گذاری عزیز جانم را ببینم؟

ای عریضه نویس: که نمی دانم جراحت این دل تنگ و زخم خورده ات کی درمان می شود  و خیالت کی راحت ؟

و ای پسر عزیز: نمی دانم کی به ثبات و استقلال می رسی و بزرگ می شوی تا دیگر نترسی و یادی از مادر کنی؟

این چند روز برای تنها شاید ذره ای از حقوق از دست رفته ام که تلاشم بیشتر شده، بیشتر خوابت را می بینم تا ندیدن هایت را جبران کنم اما هیچکدام جای شیرین وجود پر محبتت را نمی گیرد دلبندم.

بی تو دیگر نای بودن هم ندارم چه برسد به نوشتن.

 ای کاش می فهمیدی این عبور دلتنگیهایم را.

ای کاش من نیز بابت این بهای سنگینی که می پردازم عایدی خوشی و سلامت روح و جسم ات، نصیبم شود که بالاترین آرزویم سعادت  و رشد تو و خودم است. آرزویی که بابتش شانه ای برایم نمانده که  یک روز بیایی و سری رویش بگذاری ...

پسرم 

 کودکیت را سرکوب نکن و لذت ببر ، اما بزرگ شو بزرگ شو

 

 

پ.ن: دیشب که این متن را نوشتم هنوز فیلم " بچه" یا " the kids" را ندیده بودم . اشکم را درآورد وقتی پدر به بچه اش گفت " گریه نکن ! بزرگ شو، بزرگ شو ، راستی" که راستی خودش را مسئول همه اتفاقات بد از جمله بیماری مادرش دانست و بزرگ شد خیلی زود ، بچگی نکرد و کودک درونش تنها ماند و لذت نبرد!

امروز صبح این "کودکیت را سرکوب نکن و لذت ببر" را اضافه کردم به بزرگ شدنت !

خدا کند که دیگر پدرت  آن جمله هایی که همیشه از آن بیزار بوده ام را به خوردت ندهد که" مرد گریه نمی کند و باید بزرگ شوی و تو هم نقشی در این جریان داری و باید به مادرت این را بگویی و باید مادرت را وادار کنی که ..."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 8:47  توسط عریضه نویس | 
 

 

از آرشیو وبلاگ چاه این نوشته مهرماهی ام را درآوردم :

 


روز دوم مدرسه

 

  تمام ۴۰ دقيقه مسير تا شرکت فقط تو را می‌بينم.

گاهی دستم را در دستت می گيرم تا ازروی پل هوايی ردت ‌کنم. گاهی آن روز کلاس دومت را به ياد می آورم که صبح باپيراهن آبی روشن و شلوار طوسی و کت و جليقه سورمه‌ای به مدرسه می رسانمت و ظهر که بين بچه ها می گردم تا پيدايت کنم ٬ می بينم کتت را مثل داشی‌ها(که بد آموزی سريال شب تلويزيون است) روی شانه‌ات اندختی و يک طرف پيراهن از شلوارت درآمده و از همه بدتر کمربندی که به اصرار پدرت خريده شد و من ترس شل و کور شدن ديگران توسط تو را داشتم٬ در دستت است و بالای سرت می‌چرخانی!

کمی بعد دستهايت که محکم دستم را می‌گيرد و من انگار تنها امنيتت هستم را به خاطر می‌آورم . يادم می‌آيد پدرت اغلب تهران و حتی ايران نبود و تو آرزوی يک روز با او به مدرسه رفتن را داشتی و هميشه آن جمله را که شکر خدا از ياد برده‌ای و من بابتش هزاران نذر و دعا کرده‌ام تا فراموشش کنی را تکرار می کردی که:

” مامان من بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم اما بدون بابا می‌بينی که دارم زندگی می کنم! “

و بعد يادم می‌افتد که ديگر لابد کمی و يا خيلی بزرگتر شده‌ای و ديگر لازم نيست دستهايت را بگيرم و همانطور که دستهايت را رها می‌کنم اشکهايم توجه همه را جلب می‌کند و ديگر به شرکت رسيده ام  و زنگ تو را هم لابد زده اند.


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:12  توسط عریضه نویس | 
 

ترمينال نسبتاً شلوغ است، يكي از همان آخرین روز ِتعطيلاتي كه لابد با شنبه‌اش پيوند مي‌خورَد و مردم مي‌دوند كه جانمانَند چه از سفر و تفريح و چه مثل من براي حل هزار كار عقب مانده و ديدن عزيز عزيتر از جانش.

 

جانم است. همه هستي‌ام اما او و آنها نمي‌گذارند درست و راحت ببينمش. باطري موبايلم هم به يكباره شارژش تمام مي‌شود و نمي‌توانم از همان 5 دقيقه ملاقات، حتي در كسر كوچكي از ثانيه عكسش را بگيرم. دوربين را هم كه مدتهاست ازمن گرفته است.

 

 بغلش مي‌كنم. تپل و بلند شده‌، سرخ مي‌شود و به بچه ها نگاهی می کند و انگار به آن ها پز مي‌دهد مادرش را. مادرش اما ذوق مي‌كند و اشكهاي خود و نازنين پسر را پاك و نمي‌گويد مرد كه گريه نمي‌كند و مي‌گويد مامان جان خيلي دلتنگتم، مشكلي داري؟ به سختي  این شنبه را مرخصي گرفتم...

 

ناظم ترسو كه بعدها فهميدم به هزار دليل از مدرسه اخراج شده، تهديدم مي‌كند كه زودتر بروم چون او مسئول است.

 

 - شارژر موبایل توی ماشین دارید ؟

دل راننده آژانس انگار می سوزد که نمی تواند کمکی بکند.

 

 چه آسان و چه سخت دور مي‌شود خيلي سخت  و من که آرام آرام سرد می شوم مسيري طولاني را اشك مي ريزم و فكر مي‌كنم و نمي‌دانم كه اصلا فكر مي‌كنم يا نه ...

 

 ديگر آفتاب نشسته است روي پاهايم و دارم گرم مي‌شوم. سرم داخل كيف است و دنبال دستكشهايم مي‌گردم. مسافرها در تكاپوي تهیه بليط اند و من اما آسوده كه انگار اگر نباشد، نمي‌روم و فرقي برايم ندارد.

 

مثل هميشه با لبخند پر محبتي كه يك گوشه اخم جديت آن بالاهايش كج مي‌شود بعد از سالها و شايد قرنها مي‌آيد.

 

 كه نه

 

هيچوقت نرفته بود انگار! 

 

 چه سخت، چه آسان نزديك مي‌شود، خيلي آسان

و او كيف و تمام آنچه را كه ديواري شده ميانمان برمي‌دارد.

 

 و من كه آرام آرام گرم مي‌شوم، به زمزمه‌اش گوش مي‌دهم...

 

_ " خيلي دلم برات تنگ شده بود خيلي"

 

 

نگاهش نمي‌كنم اما صداي مهربانش را با ترديد مي‌شنوم و به لرزه اي كه نمي‌دانم از سرماست يا كدام درد بي‌درماني، مي‌افتم و فكر مي‌كنم ...

 

 تمام اين سالها و قرنها

 

هيچوقت نرفته بود انگار؟

                                                                بهمن ۸۴

 

 

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:51  توسط عریضه نویس | 
 

خیلی وقته دلم می خواد برات بنویسم اما هی صبر می کنم تا مادر با قدرت تری بشم تا تو تنهایی و ضعف من و نبینی. صبر می کنم تا یه کم غم دلتنگیهام فرو کش کنه و این همه غم و بی صبری از نوشته هام موج نزنه.

سعی می کنم و هی سعی می کنم وانمود کنم خوشبختم و بی هیچ مشکلی دارم زندگی می کنم و ملالی نیست جز دوری عزیز عزیزترینی مثل تو اما پسر قشنگم باور کن همه ملال و اندوه و دویدنها و خستگی هام در مقابل اندوه دوری و نگرانی حال و روز تو هیچ نیست.

راستی کشو یخچال پر شده از پاستیل و شکلاتهایی که خاله و آتنا برات آوردن. صبح تی شرت تیم برلند و بک پگ نایکیتو که دیشب تو فرودگاه خاله بم داد(چون خیلی مارک دوست و خوش اشتها هستی) گذاشتم یه گوشه و هی نگاشون کردم و نمی دونم چه جوری به دستت برسونم؟

حیف و صد حیف که خودم از خدا خواستم هر جا که خوشحالی همونجا بمونی و دلتنگ من نشی نمی دونم اگه اینو از خدا نخوام چه بلایی سر من و تو خواهد اومد؟

چیه می خوای بگی دارم چرت و پرت می گم؟ بعید هم نیست چون دلم پر می زنه من و تو هم توی جمع خانواده بودیم و از اومدن اون خاله مهربون که همیشه همه رو از وجودش شرمنده می کنه، لذت می بردیم. تو که گرفتار اون دیوی و من هم گرفتار کار و کار و کار تا یه روز تو دیگه از کم پولی باقی رو به من ترجیح ندی و سراغی ازم بگیری. تویی که اونقدر حواست هست که خرج رو دست اونا نذاری و فقط به من میس کال بفرستی تا بهت زنگ بزنم تازه اونم ۱۰۰ سال یه بار، اما...

ببخش که مجبورم کردی اینا رو بگم اما شاید تو سالهای آینده این نوشته ها گواهی باشن برای دوست داشتن من و کم لطفی تو که به حساب کم سنیت می ذارم! 

امیدوارم هر چه زودتر ببینمت دلبند نازنینم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:19  توسط عریضه نویس | 

 

پسر عزیزم

 

فکر می‌کنم این روزها سخترین این چند سالِ من و تو هست و خواهد ماند. حالی که بیش از گذشته دگرگون و خانه خرابم کرده، همانطور که تو فکر می‌کنی خانه خرابت کرده‌ام اما خسته‌ام از این بازی روزگار بی‌مهری که مطمئنم از ترسهای تو و آن اوئیست که مظهر قدرت و شوکتش می‌دانی. مظهر قدرتی که حتی با آن عقل نورس و نوجوانت هنوز متوجه نشدی چرا نمی‌تواند حمایتت کند و اگر نمی‌تواند چرا او را تنها حامی مالی‌ و زندگی ات می‌پنداری؟

پسر عزیز ِامروز ِ ساده لوح من (که اطمینان بر فهمیده و دانا بودن آینده ات دارم و این ها را امشب برای آن روزت می‌نویسم و می‌بینی که لحنم بزرگانه تر شده‌است) و

 

پسر فهمیده و دانای فردای من، تا امروز که زیاد مرا نشناختی و این روزها نیز در حال گذر است اما فردا

 

 فردا که آمد حتماً فراموش می‌کنم که یک روز ترس، تو را واداشت تا کودکانه و مُهره‌وار عمل کنی چون ندانستی بیشترین تلاشم برای حفظ موجودیت و آینده مالی و روحی توست، که می دانم همان اوئی که نادانی اش، تو و روانت را می لرزاند به فردا و حمایتهای مبنایی اش امیدی نیست پس

 

     تا آن روز، امروز را فراموش می‌کنیم که

 

                         گرمای فردا را عشق است!

 

 

پ.ن: مثل همیشه دوستت دارم و آرزومند شنیدن صدای کودکانه و دیدن چهره خندان و گاه جدی ات هستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:18  توسط عریضه نویس | 
 

پسر عزیزم

 

دورتا دورم از کاغذ و مدرک پره.به هزار نفر بابت این کاغذهای مسخره باید جواب بدم. گیج شدم. اونطرف زندگی همه چیز به هم ریختست این طرفش بدتر. همیشه می گم محل کار محل اصلی ترِ زندگیه، حدود 10 ساعت از 17ساعتِ قابل استفادهِ شبانه روز!

خسته  و درمانده ام علی جان دل گرفته و پر دغدغه. الان داشتم می گفتم 2 نوع دغدغه دارم یه نوعش گلوبال و جهانیه یه نوعش شخصی.حالا این شخصیه باز به دو نوع تقسیم می‌شه: مربوط به محیط کار و مربوط به خونه. بعد این خونه هه که خوب هی شخصی تر می‌شه و تبدیل به روز مرگیهای عمومی (مثل ترکیدن لوله آب که چند روزه در گیرشم و یا آشپزی و خرید و سر و کله زدن با مردم بیرون و...) و دیگری مسائل خیلی شخصی که باز این مسائل شخصی تقسیم می‌شه به ...

وای دیگه به درونیات که می‌رم اینقدر شاخه شاخه می‌شه که توی شاخ و برگش گم می‌شم و حالا کی می‌خواد پیدام کنه؟ تازه تا حالا فکر می‌کردم مثل قایم موشک بازی، یکی یا بقیه باید پیدام کنن ولی حالا تازه فهمیدم هیچکس به خوبی خود آدم نمی‌تونه خودشو پیدا کنه البته کار خیلی سختیه چون آدم همه خودشو نمی‌تونه ببینه!

سرتو هم گیج رفت عزیز دلم؟ اووووووووووووووووو کو تا گیج بره،هنوز کوچولویی و اول راه. کاش می‌شد میونبر یادت می‌دادم چون تو استعداد این تنبل بازیهای میونبری رو داری. یادمه اون روز داشتی از مغازه کامپیوتری سراغ سی‌دی میونبر بازیهاتو می‌گرفتی.

گاهی فکر می‌کنم تو از من بیشتر سختی کشیدی و شاید هم بکشی.گاهی فکر می‌کنم تو خیلی زودتر از من بزرگ شدی خیلی زودتر ولی بیشتر از من می‌تونی حقت رو بگیری. می‌گن بذارید بچه ها و جوونترا خودشون تجربه کنن که دیکته کردن آدما رو آبدیده نمی‌کنه پس گاهی وقتا با اینکه حس مادرانه بی منطقم خیلی می‌چزه، اما محلش نمی‌دم و میونبر جلو پات نمی‌ذارم.

ببین باز اینقدر کار سرم ریخت که رشته حرف از دستم رفت. بگذریم علی جان دلم خیلی گرفته و نگرانته.

 کاش می‌شد اون سی دی میونبر رو برای منم می‌خریدی!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 10:18  توسط عریضه نویس | 
 

 

چقدر بيشتر دوستت دارم اكنون كه نزديكترم .

 

خدا ريشه همه عواملي را كه باعث شدند تا از تو دور بمانم حتي برای نوشتن در این وبلاگ برايت كه آب سردي بود بر آتش هجران از تو، …

هيچگاه نفرين نكرده ام بگذار اين بار نيز ریشه نخشکانم که برای لعن و خشکاندن زاده نشده ام  و دل خوش كنم به ديدار هر از گاه و نگاه  پاك زيبايت و اتكايي كه به من و با من بودنت را بيشتر مي كند…

هميشه عاشقت بودم و خواهم بود و هميشه بيشتر از همیشه دنیا

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 20:33  توسط عریضه نویس | 
 

 

پسرم ! من هم مادرم ! 

به خاطرت هست؟

اما سپاس از دوستی که چند وقت پیش با نوشته اش به یادم آورد که سپاسگزار خدا باشم به خاطر مادر شدنم ، مادر بودنم !

و باز پسرم ممنون که مادرم نمودی و صدایم  ...

 

و به قول فریبا :" ... دوسش دارم به خاطر همه ء اينا و  به خاطر اينكه

تو گذشته هاي نامعلوم وقتي تصميم گرفت به دنيا بياد من و به عنوان مادرش انتخاب كرد و فرصت مادر شدن و بهم داد."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 18:12  توسط عریضه نویس | 
 

 دستانم برای تو

          همه زندگی ام 

     و  چشمهایم خاک پایت

 و چشمهایت   پسرم همين روزها تا ابد درخشنده باد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 23:25  توسط عریضه نویس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هيج جای دنيا غير از گفتن تو چاه که اينروزا گير نمياد جای امنی برا درد و دل نيست!
يکيشو تو خونه پدری داريم اما اگه بخوام وايسم کنارش حتی اگه آهسته هم حرف بزنم خانواده که هيچ، کا