![]() |
![]() |
|
| چون نوشته هایم به تو نمی رسد هر از گاهی عریضه ای در چاه مجازی می اندازم |
|
راستی می دونستی تمام این سالها هر خنده ای که به لبم نشست، هر لذتی که بردم، هر جای قشنگی که رفتم...خیلی زود به اون حس لعنتی ای غمگینی تبدیل شد که الان تو هم خوشحالی؟ می تونی بخندی؟... قدیمیا راست می گفتن آدم ...بشه اما مادر نشه! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:0 توسط عریضه نویس |
|
|
خیلی لذت بخش بود وقتی با یک متر و بیش از هشتاد سانت قد و چشمان عسلی- میشی و گونه های برجسته بغلم کردی و گفتی : "مامانی دوست دارم!" نصف دنیا مال من شد، مامانی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:58 توسط عریضه نویس |
|
|
قرار بوده همین روزها بابات بیاد. می خواستم ادامه ی پری کوچک رو بنویسم اما توانشو ندارم. دیشب تا صبح چند بار عزرائیل گرامی رو دیدم، نمی دونم شاید از بس سر به سر عقده مادر(یا همون مرگ) گذاشتم! تمام رختخواب و موهام خیس عرق بود. حسابی افت فشار داشتم مامانی. نگرانم. نگرانتم. هیچ خبری ازت ندارم. خدا به خیر بگذرونه. امیدوارم قوی و محکم باشی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:30 توسط عریضه نویس |
|
|
عليرغم ميلم خلاصهي وقايع اين چند روز را مينويسم فقط براي آنكه رسالت عريضه كه همانا تذكريست براي ذهن فراموشكار و بدون كينهي من و تو، انجام گرفته باشد و فقط خدا ميداند نوشتنش چقدر سخت است و نميدانم آن را پابليش خواهم كرد يا بابت خواندنش ديگران را جار خواهم زد يا نه؟ اين روزها از بس فرياد ميزنم و ميجنگم و گريه ميكنم و از راه دور براي حفظ سلامتي جسم و از همه بيشتر روح لطيف مهربانت، ميكوشم كه شكر خدا به آن طرفيها نرفتهاي و البته اگر رفته بودي نميدانم اوضاع بهتر از اين بود يا بدتر كه اگر جنگجوي قوي داشتي لابد كه دعواها شديدتر ميشد و شايد هم باقي، بساط را برچيده و يا شايد قشون بيشتري جمع ميكردند، ديگر ناي زندگي درست و حسابي ندارم و آنقدر گيج و خسته و رنجورتر از هميشهام و آنقدر پدرت و حالا آن ورژن بالاي ابله و بي رحم، غيرقابل پيش بينياند كه درست نميدانم تو ميبايست چگونه بودي يا باشي. فقط همينقدر ميدانم كه براي حفظ تو تا پدرت بيايد و پناهي بيابي در آن دياري كه موطن عزيز هميشه من بوده و حال از همهي آن گرمي و نخل و خاك، فقط يك دوست، اولين دوست دنيايم، اولين و آخرين پري كوچك* آرزوهاي هر دوستي، برايم باقي مانده كه اين روزها چقدر قوت قلب من و تو شد و چقدر دست تو را گرفت و من بعد از آسيبي كه در اين چند سال به تو رسيده و همچنان ادامه خواهد داشت(بيش از تصور خرابت كردهاند) و بعد از آن بلاهاي رنگارنگي كه پدرت بر سر دوستان من آورد بابت شَك و بدبينياي كه به همه عالم داشت مبني بر تحريك من بر جدايي كه خودش را عقل كل ميدانست و من را سادهي بيعُرضهاي كه دليلي ندارد هيچوقت هوس جدا شدن به سرش بزند و اگر يك روز زد پس لابد كساني او را وادار كردهاند و حالا چه نفعيميبردهاند را فقط شيزوفرنها و پارانوئيدها ميدانند، بابت دوست عزيزم نگرانم... صبح پنجشنبه دو هفته پيش شماره غريبي روي تلفنم افتاد ناظم مدرسهات سراسيمه و مضطرب گفت كه ما ديگر به هيچ عنوان اجازه نميدهيم پسر شما پايش را در خانهي نامادرياش بگذارد و اگر اجازه بدهيد و تا پدرش از سفر نيامده، ببريمش خانهي خودمان، چون ميخواهد برود خيابان! گيج شدهبودم. نفسم بند آمده بود. اولِ ماجرا را نميدانستم. ظاهرا اوضاع بهتر شدهبود گرچه پدرت نميگذاشت با تو تماسي داشته باشم. تو هم كه تا حالا جُربزه و يا پدرسوختگيِ دزدكي زنگ زدن به من را هم نداشتي(نمي دانم باز بايد شاكر باشم و يا عصباني به خاطر اين ترسهاي تو؟) چند ماه پيش كه پدرت از من خواست تا سرپرستي تو را به عهده بگيرم و من هم با خوشحالي قبول كردم و آغوش باز اما گفتم گرچه مرا پيش چشم پسرم خراب كردهاي و در واقع همهي پلهاي پشت سر خودت را و گرچه خيلي سخت است بزرگ كردن نوجواني كه 5 سال با من نبوده و طبق تربيت تو بزرگ شده، ولي با عشق مادري و دانستههاي اين چند سال، تمام سعي خود را خواهم كرد براي التيام زخمهايش. براي رشد و براي آسودگيش... همانوقت آمدم آنجا و بعد از يكسال ديدمت. چه غروري داشتم و دارم بابت رشادت قد و هيكل و چهره زيبايي كه حتي بلوغ نتوانسته زشتش كند اما چه غصهام شد بابت كم فروغي و غم چشمهايي كه هميشه مثل تيلهاي ميشي- سبز- خاكستري، از همانهايي كه رگه هاي رنگي دارند و هيچكس نميتواند بگويد دقيقا چه رنگياند، همانها كه با جمع امتيازهاي ديگرت از جمله صبوري و ادب و مهر، زن تنارديه را وادار به اين همه خشم و حسادت كرده(باز نميدانم بايد شاكر داشتن اين نعمتهاي تو باشم و يا آرزو ميكردم هيچكدام را نداشتيم تا آسودهات-آسودهام، ميگذاشت؟)
بهمن ۸۴)مطلب دستان من و صورت خندان تو آمدم اما نه پدرت آفتابي شد كه راجع به تو حرفي بزنيم و نه تو خواستي كه از آن وضعيت در بيايي و به اميد رفتن او بودي كه ادعاي طلاق گرفتن داشت و تغيير وضعيت جديد و يا به قول ما بيرون آمدن از دايرهاي كه به خيال خودت امن تر از دايرههاي جديد ناشناخته بود را نميخواستي! و من غمگين دوباره سرگرم گرفتاريها و فرو رفتن در افسردگيهاي مدل جديد شدم و هزار اتفاق رنگارنگ در اين مدت براي خودم افتاد و هنرم تنها اين بود كه توانستم به زور از شكم نهنگ بيايم بيرون(افسردگي) و زخمهايم را آرام آرام پماد بزنم كه ... گوشي را تو گرفتي و مثل هميشه رعايت هزينه ديگران را كردي و گفتي مامان فوري به اين شماره تماس بگير... _ اوضاع خيلي خرابه. اذيتهاش بيشتر شده. ميگه نمي تونم تحمل بزرگ شدن تو رو بكنم. ميگه تو مادر نداري.ميگه هيچكي تو رو نميخواد ميگه... پتكهاي "ميگه ميگه" هاي تو هر بار يك بخش از مغزم را خراب ميكرد. توان گرفتن گوشي را نداشتم. ياد تعجب نكردنهاي همين تازگيهايم افتاده بودم ولي اين بار تعجب كردم آنهم از وجود آدمهايي كه پزشكي خواندهاند و در سوگندنامهاشان آن پيمانها را و حالا نه تنها از جسم و غذاي تو مضايقه ميكند كه ذرات روح تو را ميخواهد به لجن بكشد! _ هميشه ظرفها رو ميشورم. ميگه وظيفته من كه كلفتت نيستم. اين دفعه حواسم نبود...ميگه چرا سيم كشيدي تو تفلون! دعوامون شد. ميگه تو زيادي هستي...منم گفتم تو زيادي هستي كه اومدي تو زندگي بابام كه ميدونستي اون قبلا زن داشته و يه پسر داره كه يه روز بزرگ ميشه...گفت مگه كورم يا كچل؟ من دكترم! منم بهش گفتم اگه نيستي پس چرا زن يه مرد 16 سال بزرگتر از خودت شدي؟ پس حتما اشكالي داشتي كه شدي! از هوش و حاضر جوابيت و اينكه ميتوني جواب بدي اما اغلب اوقات به قول بابات و حتي خود اين خانم، خودداري ميكني، شگفت زده و راستشو بخواي دلم ضعف رفت... - تهديدم كرد كه برادرهاشو برام ميياره... يادم افتاد كه چند ماه پيش پدرت هم بابت خانوادهي ياغي و ترسناك ترناديهها، نگران بود و ميگفت دلش نميآید تو را تنها بگذارد و خیلی وقت است كار نميكند و بعد از مدتها اين اولين سفرش به خارج براي كارهايش بود. ترس تمام وجودم را گرفت. با عجله به پري كوچكم زنگ زدم... _ تو رو خدا يه كم گريه نكن ببينم چي ميگي؟...خوب كاري نداره كه الان ميرم دنبالش. نگران نباش...الان همكارات چي ميگن؟ به خودت مسلط باش. دوستي به چه درد ميخوره؟ يادم مي آید كه من ارديبهشتيم و او خردادي. يعني يك ماه فقط با هم اختلاف داريم براي به دنيا آمدن در یکسال و همسايه ديوار به ديوار و شمشاد به شمشاديم تا جنگ و تا چند سال بعد از جنگ من همهاش خواب پري كوچكم را ميبينم تا يك روز او هم كه دنبال من ميگشته بالاخره تلفن خانه پدري را پيدا ميكند و دوستي ما ادامه مييابد تا اينكه تو به دنيا ميآيي و يكسال بعد پسر او... ادامه دارد...
* معنيِ اسم دوست نازنينم پري كوچك است و چون اسم ِ تك و بسيار خاصيست از آوردنش در اينجا معذورم(اقدامات امنيتي).
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 13:55 توسط عریضه نویس |
|
|
الان داشتم می گفتم مثل یویویی شدم که توی چاه بالا-پایین می ره و هر بار چه در بالا اومدن و چه در پایین رفتن می چرخم و می خورم به کناره های پر سنگ ِ تیزِ دیواره ی چاه. وقتی هم که می رسم پایین، اکسیژن کم می آورم! اگه تو الان گرفتار و منتظر من نبودی، دلم می خواست ملتمسانه از کسی درخواست کنم تا نخ این یویوی غیر سرگرم کننده را پاره کند. پسرک دورافتاده غمگین ام. صبور باش. می آیم اگر آن ملعون رضایت بدهد و از سفر خارجه اش بیاید! پی نوشت: راستی همیشه فکر می کردم تناردیه ها خیلی وقته که مُردن و توی دنیای واقعی با آگاهی های جدید دیگه وجود ندارن، اما تازگیها ورژن خانم دکترش هم پیدا شده!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:35 توسط عریضه نویس |
|
|
شاید تنها ارتکاب من، خواستن در آن دور دستها برای به دنیا آمدنم باشد. نازنینم تو که داناتر از من بودی و از تبار بچه های پرتوقع ِخودخواه ِ این نسل، چرا مرتکبش شدی؟ پ.ن : تازه داشتم کمی جوانه می زدم بعد از آن پاییز پر طوفان و شکستن همه شاخه هایم ! حال خرابِ خرابِ تر از خراب این روزهایم را آنها که باید می دانند ولی همان بهتر که تو نمی دانی دردانه ی نوجوانِ سرکشم. صبور باش و این روزهای تلخ را طاقت بیار و مثل من نباش که می بخشم و طاقت می آورم و یک باره سر ریز که شدم دل می کنم ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:5 توسط عریضه نویس |
|
|
دارم می آیم به دیدنت. با پدرت قرار شده مذاکره کنم برای برگرداندنت. بیش از یکسال است که روی گلت را ندیده ام. نمی دانم چرا همه حسهایم قاطی شده اند. نمی دانم الان باید خوشحال باشم یا غمگین به خاطر حال امروزت)؟ هول و ولا داشته باشم یا آرامش؟ بترسم و یا شجاع باشم؟ بغض و گریه های دیشبت آن حس مادری که فکر می کردم گمش کرده ام را زنده کرد. عزیز دلم مثل من بی تاب نباش و مرا هرگونه که هستم با تمام حسهای درهمم قبول کن. خوشحال باش که امنیت و آغوشی به اندازه تمام یک مادر برایت کنار گذاشته ام. می آیم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 7:42 توسط عریضه نویس |
|
|
هنوز ماسك زدهام و سرفه ميكنم. كلاس "سفر قهرماني زنانه" در يك مدرسه راهنمايي برگزار ميشود كه مثل هميشه پسران يونيفورم پوش مرا به ياد تو مي اندازند و دلتنگيام را بيشتر ميكنند. همه دوستان اين مدت نديده و استاد عزيزم آغوش چاق سلامتي باز ميكنند اما من دوري ميكنم و دلم ميسوزد كه نميتوانم همه را بغل كنم. زنگ استراحت در حياط با صفاي مدرسه به دوست جان ميگويم: فكر ميكنم حسابي دچار "بحران ميانسالي"* شدهام. خيلي دلم گرفته. بعضي حرفها كه گفتني نيستن اما من از عادي ترين اتفاق روزگار كه ديدن پسرمه، محرومم! دوست جان ميگويد: واقعا راست ميگي ها ديدن بچه خيلي اتفاق ساده ايه! يك ليوان آب جوش ميگيرم و ميروم سر كلاس مينشينم و نميدانم چرا با اينكه منتظر كسي نيستم اما دائم به موبايل روی سايلنس گذاشتهام نگاه ميكنم! همانوقت ناهيد (استاد) مي گويد "مادر و دختر هويت همديگر را بر روي هم فرافكني ميكنند ولي مادر و پسر، آنيما و آنيموسشان را روي هم پروژكت ميكنند و اين اتفاق باعث ميشود حسابي به هم پيچيده شوند كه جدا شدنشان بسيار سخت و تقريبا غير ممكن است" دوباره اشك حلقه مي زند در چشمم كه چرا من و تو اينقدر از هم دوريم؟ و چه خوب كه تا قبل از 9 سالگيات با تو بودم. يك نيو مسيج ميبينم: - من علي ام بعدا بهم اس ام اس بده. فقط اس ام اين گوشي مال خودمه در حليكه شوكه شدهام ميخواهم قربان صدقهي علي پشت اين اس ام اس ها بروم - كدوم علي؟ علي من؟ علي م... - آره. ايميل چيه؟ شك ميكنم باز نكنه خودش نباشه؟ اما آنقدر ذوق زدهام كه تا كلاس تمام مي شود مي دوم طرف دوست... - امــــــــــــــــــــــــــــــــير ديدي الان بهت گفتم از علي 4-5 ماهه خبر ندارم؟ بالاخره پيغام داد برام! و بازوي هر دوستي كه آن دور و بر است را فشار ميدهم! - چه پديده همزماني اي عاطفه جان! شروع ميكنم به قربان صدقه رفتنت ?not now kam kam alan nemishe emaiiiill فكر كنم الان منظورت اين است كه شرايط راحتي براي مكالمه نداري و ايميل ميخواهي. امشب از بس سرفه كرده ام دوست عزيزم آذر اميدوارم ميكند كه از يكي از بهترين دكترهاي ريه برايم وقت بگيرد. 5 نفري سوار ماشين منيژه شده ايم كه از آمريكا آمده و يك عالم حرف براي گفتن دارد. ولي من سرم در اس ام اس هاي شيرين و باورنكردني توست و همه دردهاي دنيا را فراموش كردهام. از دوستان كه خداحافظي مي كنم با ترس و لرز تماس ميگيرم. صداي دو رگه ات حس عجيبي به وجودم ميريزد. دلم قنج ميرود و از طرفي نميدانم در روبرو شدن واقعي با پسري كه بيش از يكسال است نديدمش و پشت لبش لابد سبز شده چه كار خواهم كرد؟ هميشه كنجكاو دانستن حس مادري در اين دوران بودهام. لهجه جنوبي هم ولايتي پدرت كمي برخورنده است برايم ولی خندهام ميگيرد. نميخواهم گله كنم كه اين مدت چرا تماس نداشتي تا اول بسم اللهي دلت را نشكنم و فقط عشق نثارت مي كنم. حركت در اتوبان باعث مي شود صداي هم را واضح نشنويم. عاقلانه از من ميخواهي بروم جايي ثابت و با تو تماس بگيرم. همينطور كه به سمت خانه مي روم براي همه آنهايي كه اين روزها نگران حال و روز جسمي و رواني من اند پيغام ميدهم كه از تو خبر پيدا كردم. - عاطفه اين جا چي كار ميكني؟ چرا با ما و مينا نيمدي؟ - از ماسكم تو اين تاريكي شناختيم؟(لبخندم به پهناي پل بالاي سرم است) - آره چي شده؟ بازويش را فشار مي دهم و جريان را تعريف مي كنم. واي علي نميداني نميداني حتي اگر خيلي قبل تر و همه آن روزهاي گذشته و غمگين هم اگر پيامي برايم ميدادي باز به همين اندازه احساس خوشبختي مادر بودن داشتم كه تمامي و تعريف ندارد اين حس لامروت بي رحم كه هم مي سوزاند و هم مي روياند ريشه هاي خشك شده وجود را. بعد از كلي حال و هوول كردنهاي اس ام اسي و تلفني و خبر وقت گرفتن از فوق تخصص ريه توسط آذر عزيز كه ساعت 10 شب خاطرم آنقدر برايش عزيز است كه به منشي دكتر رو مي زند... امشب تمام مي شود. از صبح غرق لذت با تو بودنم و بعد از ظهر مي روم دكتر و 4 ساعتي وقتم گرفته مي شود و آنها بعد از كلي تست چيزي را مي گویند که همانجا پشيمان مي شوم كه اي كاش باقي عمرم هم مثل اين 30-40 سال نمي دانستم. دستور اسپري هاي مختلف تنفسي را ياد مي گيرم و كورتوني ديگر ميزنم و تو در راه اس ام اس ديگري ميزني: - حال و بالت چطوره؟ - كپل و دراز خوشگلم. عزيز دلم حالم بهتره الان دارم از دكتر ميام. - آخــــــــــــــــــي! ماماني من مگه چي شده؟ چند بار با چشم پر از اشك و جلو اومدن حرف همه دوستان و فاميل كه بالاخره و به زودي علي به تو بر مي گرده و محبت تو رو باور مي كنه و ...پيام پر مهر كودكانه اما مسئولت را ميخوانم. احساس ميكنم دلت خيلي برايم تنگ شده و يادت آمده كه ... - مامان كي مياي اهواز ؟ خيلي دلم برات تنگ شده. جوابت ميدم كه فعلا از بس مرخصي استعلاجي گرفتم نميتونم ضمنا بايد ببينم اوضاع طرف تو چطوره و يه وقت بابا نخواد ادا در بياره... - اگه تو بياي بابام در عمل انجام گرفته قرار ميگيره. ميخوام پز بدم مامانم اومده ديدنم! - مهم ديدن ماست پز رو بي خيال، عشق قشنگ و خوبم. چشم سعي خودم رو ميكنم. - مامان هنوز وبلاگ مينويسي؟ - بلــــــــــــــه اونم چند تا كه يكيش نامه هايي براي توست و خيلي غمگينه! - آدرس اونيكه مال منه بده. ميخوام بخونم. - نه ماماني گذاشتم براي وقتي بزرگتر شدي. نمي خوام الان با خوندنش غصه بخوري. مثل هميشه دوســــــــــــــــــِــــــت دارم و بازم ميگم. نميدوني چقدر خوشحالم كردي و چقدر به من انري دادي ای همه دنياي قشنگ و پر رمز و راز من! * بحران میانسالی در زمانی اتفاق می افتد که محور ایگو- ورد را پشت سر گذاشته و کمی به بلوغ رسیده ایم. این دوران عموما با افسردگی و احساس پوچ و بیهود بودن و درست زندگی نکردن همراه است. خانم ها از ۳۰-۳۵ می توانند وارد این بحران شوند و اقایان ۴۰به بالا. البته هستند کسانی که خیلی زود وارد این بحران شده اند و توضیحش مفصل است و از حوصله خارج. پ.ببخشیداما به دلایلی کامنت دانی را غیرفعال كردهام. اگرکسی تمایل به نظر دادن دارد می تواند برگردد به آن یکی وبلاگ ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0:1 توسط عریضه نویس |
|
|
سلام پسر عزيزم هميشه خطابم در اين نوشته ها به تو بوده اما اين بار براي خودم هم مي نويسم. خودي كه عادت دارد "گذشته را خروار خروار به شعله بكشد تا روشناي امروزش باشد" و يقين خيلي زود خنده هاي امروزش را نيز فراموش مي كند و ماندن اين نوشته ها شايد سندي باشد براي روزهايي كه باز دلم خواهان ارتكاب اشتباه و ترحمي ديگر است. روي صندلي دادگاه نشسته ام و تند تند مي نويسم و خدا را شكر مي كنم كه خودكار و كاغذ همراه دارم. وكيل مهربان و مسئولم رفته است مداركي را برابر اصل كند. هنوز نرم لبخندي(البته نه از نوع سفارشي اش) بر لب دارم كه فقط حاكي از پيروزي اين جلسه ام نيست بلكه براي داشتن روي زياد پدرت است كه انگار تمامي ندارد. جلسه امروز براي گرفتن يكي از 1000 حقوق پايمال شده اين چند سالم است. 999 تاي قبلي را كه قبلا خورده بود و آبي هم رويش. دادگاه شروع مي شود و قاضي خوشرو از پشت دسكتاپ مدل بالايش(پيشرفت تكنولوژي) مطالبي را مي خواند و از ميان پرونده قطور نامه اي را دست ما مي دهد كه اخيرا پدرت فاكس كرده( تازه مي فهمم كه چرا خودش حضور ندارد). از خواندن همان چند سطر اول آنقدر خنده ام مي گيرد كه نمي توانم همه نامه را بخوانم و فوري به پايان آن نگاهي مي اندازم و به قاضي مي گويم: " آن مجتمع 63 واحد دارد كه حداقل 189 نفر به اضافه نگهبانان در آن ساكنند. اين بشر فكر نمي كند از ميان اينهمه آدم حداقل 50 نفر مي توانند شهادت بدهند كه 4 سال است در اين جا ساكن است؟ دروغ به اين بزرگي؟" لبخندم همچنان گوشه لبم است و نمي توانم مظلوم نمايي كنم! قاضي "عجبي" مي فرمايد و وكيل مبارك مي گويد اصلا ما خيلي وقت است كه از همين دادگاه حكم خلع يد گرفته ايم ! قاضي "عجب" ديگري مي گويد و خواهان مدرك مي شود. جناب وكيل كه بدتر از من كمي حواس پرت و فراموش كار است مي گويد من كه نياوردم شما چي؟ خوشحال پوشه يك كيلويي كاغذ را مي گذارم جلويش و باز لبخند درازي مي زنم كه من محض احتياط، كپي ها را آورده ام. جلسه ختم به خير مي شود و بيرون كه مي آيم هنوز از پر رويي و حق خوري بزرگوار پدر بامزه ات مي خندم... - اين بابا اول نامه اش نوشته بود نگهبان ساختمان نامه اي به من نداده و ...كسي كه آنجا ساكن نيست چطوري نگهبان رو مي شناسه؟ تازه توي نامه اشاره مي كنه به قول و قرارهاي توافقي ما براي فروش آپارتمان تا ما از اجراي حكم اجاره هاي تعويقي منصرف شيم اگه اينطوره چه جوري ساكن آنجا نيست؟ - جالبتر اينكه مي گه بايد دادگاه در شهر فعلي محل سكونتش تشكيل بشه. رو كه نيست! خودكارم را داده ام به پير مردي تا اوراق دادخواستش را پر كند و مي روم چون دير شده و ريالي كردن اجناس انبار مانده. خودكاري ندارم كه بنويسم اما در ذهنم اندكي از دوندگي هاي اين 4 سال و دادگاه رفتن هايي مكرر و گذشتهايم را مرور مي كنم فقط براي اينكه فردا تو گله اي نداشته باشي كه با پدرم چه كردي، ولي او هر روز و هر روز گرگ تر مي شود...اما يك باره به خودم مي گويم علي نبايد يك بار فكر كند چرا پدرش اين همه سال ناساز بوده و همه حقوق حتي ديدن يگانه ام را از من گرفته؟ و به قول استاد، تاج خار داري را بر سر خونين و روح سلاخي شده خودم مي بينم و انگشت اشاره اي كه هنوز به پدرت نشانه رفته غافل از آنكه همه اش بابت ترس از جنگيدن و ديدن قضاوت ديگران، حفظ آبرو و از همه مهمتر عدم از دست دادن و گرفتن تاييد از تو بوده!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 20:58 توسط عریضه نویس |
|
|
مدتهاست نوشتن عریضه برایم کار سختی شده دلبند بی وفایم. بگذار دیگری و دیگریها فکر کنند که دلم نگرفته و حرفی برای گفتن در این چاه مجازی ندارم. اصلا بگذار همه فکر کنند یاد تو و اینجا نیستم. به قول استادِ عشق، عشق مادر ِ آفرودیتی به فرزندنش وصف کردنی نیست. نوع خاصی ست دلبندم. از آن مدلهاست که دوری اش را به عدم خوشبختی اش ترجیح می دهد. صبوری می کند درد فراق را به امید داشتن آینده بهتر فرزندش. او عاشق ترین است در هر عشقی! حیف که هرگز مادر، آنهم از نوع من نخواهی شد تا تلخی ندیدن و نشنیدن یگانه فرزند مهجورت را بفهمی. علی جان دلم آنقدر گرفته که دیگر توان باز کردن این صفحات تیره را ندارم تا بگویم دردم از توست و درمان نیز هم! بگویم این بار و این بارها دلم فقط از تو گرفته و شاید مدتهاست که با تو قهرم! منی که قهر کردن بلد نبود، ببین به چه روزی افتاده؟ از آخرین نوشته ام در این صفحات تا به حال اتفاقات زیاد و عجیبی افتاده ولی از انتظار من برای حرکتی از جانب تو هیچ کم نشده و شاید بیشتر هم شده که این بار هیچکسی جز تو مقصر نیست و خودت می دانی که دست همه ما از هرگونه ارتباط کوتاهست. نمی دانی وقتی شنیدم "او" تو را برده به شهر خودش و پدرت هم مثل همیشه ایران نبوده و یکی از دوقلوهایش به خاطر این اسباب کشی لجوجانه از بین رفته و آن یکی به خاطر نارس بودنش، دستگاهی(انکوباتوری) شده برای زنده ماندنش که شکر خدا تا به حال مانده است و لابد برادر سرگرم کننده ایست برایت که همه را فراموش کرده ای، دلم چه غصه ها خورد و چه دلشوره ها داشت و دارد به خاطر ندانم کاریهای پدر و اطرافیانت که باعث شدند آن یکی بمیرد و این یکی معلوم نیست مثل تو به چه سرنوشتی دچار شود! ولی آنچه بیش از قبل آتشم زده، این همه خونسردی و بی خیالی توست که می دانی دیگر نمی توانم دزدکی به خانه مادربزرگت زنگ بزنم و حالی از تو بپرسم و اگر آنجا باشی صدایت را بشنوم. از همه بدتر نمی دانی آن روزها دلم خوش بود به همان یک ذره حمایت عمه ها و عموها و مادربزرگت(به پدربزرگت که هیچوقت دل خوش نبوده ام) از تو اما حال نگران تنهایی بیش از پیش تو ام و متعجب از اینکه این همه منفعل نشسته ای... نمی دانم. هیچ قضاوتی نمی توانم داشته باشم که حتی حقش را ندارم. فقط مثل همیشه دلتنگ تو ام و برای اولین بارها ی زندگی ام از کسی، از پاره تنم، تنی که سختیها کشیده و تو را آسان نیاورده به دست، انتظار بیشتری دارم. چقدر بی تو تنهایم و انگار هیچکس جز خودی درب و داغان واقعی برایم نمانده ولی تو قول بده به هیچکس نگویی تا آن وقتی که بیایی یا خبری از خودت به من بدهی. پ.ن : اینهم ترانه "من تو را آسان نیاوردم به دست" |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:9 توسط عریضه نویس |
|
|
سلام عزیز دلبندم چند روزیست که می خواهم برایت بنویسم اما مثل خیلی وقتها نمی شود که یا وقتش نیست یا حوصله اش و یا ترس مبادا دوباره تلخ نوشتن می آید به سراغم. اما تجربه ثابت کرده وقتی که تب دارم یا حالم خوش نیست، جسارت نوشتنم بیشتر می شود گرچه مابینش هذیان می گویم ولی دوست دارم با تو بیشتر حرف بزنم بهترین همه زندگی ام. از 7 اردیبهشت که تولدت بود و حتی از سوم که تولد خودم بود و تو به خاطر نداشتی اما همه ی دوستان و فامیل، تولد هر دوی ما را به یاد داشتند و تبریک می گفتند و به من انگار بیشتر آتش می زدند که چرا پیش هم نیستیم، دلم می خواست اینجابه تو تبریک بگویم و باز هم جمله تکراری دلم برایت تنگ شده را بنویسم که در تنهاییهایی که فقط خودم هستم و رویاهای با تو بودن و رشد و بلوغت را دیدن، اشک می ریزم و ... راستی امسال به یاد به دنیا آمدنت در همان غروب دلنشین اردیبهشتی، چند بادکنک به سقف آویزان کردم و تولد کوچکی برای هر دوامان گرفتم. جایت حسابی خالی بود و بعد از مدتها خوش گذشت چون خودم صاحب مهمانی ای بودم که برای من و تو بود! چند روز پیش که بالاخره توانستم با تو صحبت کنم و همه اینها را بگویم با تعجب که خانواده ما تولد تو را به خاطر داشتند، مکثی کردی و گفتی اما اینها حتی بابام یادشان نبود و تبریک برای چه وقتی که جشنی نگرفته ام؟ و من برایت توضیح دادم تبریک گفتن ربطی به داشتن و نداشتن جشن ندارد همین که یک روز به دنیا آمدی، هر سال تبریک گفتن دارد! علی جانم فعلا دیگر نای نوشتن و فکر کردن ندارم اما اگر داشتم، هزاران بار می نوشتم که دوستت دارم و دلم می خواهد سربلند و خوشحال و خوشبخت باشی حتی اگر باز هم نتوانم ببینمت!
راستی چرا اینقدر خسته بی مرگی ام؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:16 توسط عریضه نویس |
|
|
چند روز دیگری گذشته و باز هم از تو خبری نیست. گاهی خوشحالم از این بی توجهی و می گویم اینگونه کمتر اذیت می شوی و هرچه آدم بی خیال تر، راحتتر! اما دلبندم نگران آینده عاطفی تو هستم و اینکه خدای نکرده روزی بیاید و تو همه این بالا و پایین رفتنها و التهابات من برای دیدن و جویای احوالت بودن را به خاطر نیاوری. نگران روزی هستم که یا به هیچ زنی اعتماد نکنی و یا خدای نکرده از آن ور بام بیفتی و به بدترینهایش زیادی دل ببندی چون می گویند عاقبت پسری که فکر کند مادرش تنهایش گذاشته، این است و البته من امیدوارم این پیشگوییهای روانشناختی این بار اشتباه در بیاید و تو عاقل تر از اینها باشی. و امیدوارم این بی تفاوتیهایت فقط از سر ِ سرگرم بودنت به زندگی و درس و بازیهایت باشد و شاید هم از تغییرات بلوغت بهترینم و از همه بیشتر امیدوارم این روزها هم یکی از روزهای دل دلی بودنت باشد و یک روز دلت بگوید مادری هست همیشه منتظر و آغوشش باز است تا همیشه دنیا پس بروم سراغش... پسر قشنگم ! نمی دانی این روزها چه حالی دارم و همه چیز زندگی ام انگار چه در هم شده. نمی دانی دلتنگی برای دیدن تو و نگرانی برای آینده ات چه بی تابم کرده؟ ای کاش ورود آن دو طفلی که قرار است با هم تو را برادر خود کنند نقاط مثبت این تحول باشند. ای کاش بپذیریشان و سرخورده تر از قبل نشوی. ای کاش هیچ تبعیضی اتفاق نیفتد و اگر افتاد به تو آسیبی نرسد. بی رحمانه گاه می گویم که ای کاش اصلا خودم به دنیا
نیامده بودم که تو را به دنیایی آورم که اگر احمقها افسارش را
به دست بگیرند این می شود که اکنون! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:3 توسط عریضه نویس |
|
|
چند روز مانده به عید، التهاب دوباره دیدنت بالا و پایینم می کند. بلند می شوم و گوش به "اراده مثبت اندیشی ِ من می خواهم ببینمت و حتما خواهم دید" می سپارم و عزمم را جزم می کنم و تلفن پدرت را با اکراه از شنیدن بد و بیراه و تهدید و دستورات همیشگی اش، می گیرم که بگویم می خواهم پسرم را در تعطیلات ببینم. گوشی را بر نمی دارد. زنگ می زنم خانه مادربزرگت، توپم پر است و شاکی ام اما عمه کوچکه گوشی را بر می دارد و قربان صدقه می رود و اظهار دلتنگی برایم می کند. مثل همیشه می گوید ما هنوز از پدرت می ترسیم و حوصله سر و صدایش را نداریم. من هم که مثل قدیمها عمه ات را دوست دارم گرم صحبت می شوم و انگار نه انگار که بین ما جداییست. حساب خانواده با خودش فرق دارد مرا دوست دارند و احترام می گذارند من هم از آنها ناراحت نیستم. گوشی را می دهد به مادربزرگت. به او می گویم پسرم را می خواهم ببینم و سخنرانی طویلی تحویلش می دهم که اگر من و تو همدیگر را نبینیم تو در آینده مشکل پیداخواهی کرد و فلان می شود و بهمان. او هم قبول دارد اما ناله می کند "چرا جدا شدی که ..." می گویم حالا وقت این حرفها نیست باید جلو مشکل آینده را گرفت. دعای خیر برایم می کند که تو جای چشمهای منی از بس عزیزی و من هیچ بدی از تو ندیدم اما پسرش(بابایت) هنوز قلدر و ترسناک است. صبر کن تا خودم با او صحبت کنم. باز هم صبر می کنم تا انتخابات تمام شود و خانواده اشان از هول نماینده شدن یا نشدن عمودکترت در بیایند. انتخابات تمام می شود او هم رای نمی آورد ولی از تو و ماجراهایت خبری نمی شود. کیف نایکی که خاله برایت آورده و تی شرتهایی که خودم و خاله برایت خریده ایم و یه مشت خرت و پرت از گوشه و کنار جمع می کنم و می گذارم در ساک و حسابی ذوق زده ام برای دوباره دیدنت. بالاخره عازم سفر می شوم به اصفهان. درد زانو و کمر امانم را بریده از بس بار و بندیل سفرم زیاد است. ترافیک تهران را هم که پشت سر می گذارم به ترافیک بدقواره اصفهان می رسم و هزار امید از خوشیها و دید و بازدید عید دارم و تو و تو و تو که همه امید دل خوشیهای منی. اما شکستگی کمر باباجون یک باره همه دیوارها را روی سرم می ریزد و حسابی هنگ می کنم. انگار کمر خودم می شکند. چند روزی می گذرد و من و مامان و دایی و بعضی فامیل به نوبت به تیمار بابا می رسیم اما خیلی سخت است برای مردی که سرپا بوده و سخت است برای ما دیدن این صحنه و بلند و کوتاه کردن و پرستاری اش گرچه نحیف و لاغر است. یک روز صبح شاید دوم عید تلفن می زنم خانه مادربزرگ. عمه دومی ات گوشی را برمی دارد و شکر خدا این یکی از همه ترسوتر است و از هیچ چیز و هیچ کجا اطلاعی ندارد و یا اطلاعات غلط می دهد. کم کم عصبانی می شوم. مادربزرگت گوشی را می گیرد. می گویم پسرم کجاست؟ - با زن پدرش رفته اهواز بابایش هم خارج است آنهم برای چند ماه! نمی توانی ببینیش تا بابایش بیاید! فریادم بلند می شود - خیر نمی بیند. هیچوقت نفرینش نکرده ام ولی مطمئنم خیر نمی بیند که این همه وقت نگذاشته علی را ببینم. تکلیف من چیه؟ کی ببینمش؟ تهدیدم می کند کاری نکنم که هیچوقت نتوانم تو را ببینم تعجب می کنم اما کم نمی آورم و می گویم - شما هم کاری نکنید که بنده، نامه مُهر و تایید شده پزشکی قانونی مبنی بر عدم تعادل روانی پسرتان را نشان همسر خنگش بدهم و آبروی نداشته اش را ببرم! من فقط می خواهم پسرم را ببینم این هیچ خواسته عجیبی نیست. می گوید آن زن گناه دارد مسئول این بچه است روی تو هم حساس است به علی زنگ نزن! - وقتی زن ایشون شد نمی فهمید و قبول نکرد که قبلا زن داشته و بچه و من یک روز ممکنه بخوام پسرم رو ببینم یا مسائل حقوقی بین مان اتفاق بیفتد؟ نمی فهمم واقعا درک نمی کنم ما آدمها چه راحت چشممان را می بندیم و انتظار داریم همه کور و لال شوند! گوشی را می گذارم. باید سریع کمربند پر زحمت بابا را ببندم و یک تنه بلندش کنم. کمرم تیر می کشد اما تنها این نیست. احساس می کنم شانه هایم دوباره سنگینی دنیا را تحمل می کند. سنگینی دوباره رودست خوردن از بابات. دوباره دلتنگی های من برای تو. دوباره نگران آثار روانی این ندیدن ها بر تو بودن، آوارگی و بلاتکلیفی چند ماه دیگر من، دادگاه و مزایده و... نصفه شب بابا فریاد درد دارم می کشد. از پله ها سراسیمه پایین می آیم و داروهایش را می دهم و می روم تا پماد بیاورم. سرم گیج می رود و دیگر جایی را نمی بینم. شکر خدا صندلی را می گیرم و می نشینم. مامان جون با آن حال زارش می دود و دست می کشد بر صورتم که خیس عرقی سرد است و ناله می کند که دخترم از دست رفت و لنگان لنگان آب قند می آورد. باز فشارم به 6 رسیده. گریه ام می گیرد وقتی فریاد درد دارم پدر را می شنوم و آشفتگی مادر را می بینم که نمی داند چه کند... و تو و تو و تو دلبند نازنین ساده دلم نمی دانی چه می گذرد و این فشارهای عصبی چه به روز من و خانواده می آورد. چند روزی می گذرد و هر روز خانه پر می شود و خالی از مهمانهای رنگارنگ. از پیشنمازهای مسجد گرفته تا دختران و خانمهای قرتی قرشمال دوست و آشنا و فامیل. از نوزاد چند روزه که برای تبرک می آورندش تا خاله پیر عصا به دست ناشنوا. همه چیز قاطی شده عیددیدنی و عیادت مریض، سوختن یخچال و گرفتن کمر من و مامان ... صبح است و آماده می شوم بروم خرید و بانک که می بینم میس کالی از تو دارم با ذوق تلفن می زنم. صدای دورگه ات عصبانی است و بعد از سلامی سرد استنطاقم می کنی که چرا زنگ زده ام و دنبال تو گشته ام و حالا پدرت اگر بفهمد به قول خودت بیچاره ات خواهد کرد. عصبانی می شوم و بعد از این صبر چند ساله از کوره در می روم که تا کی می ترسی و اینقدر شل هستی؟ من چه طور باید احوالت را بفهمم و سراغی از تو بگیرم؟ تا کی باید ... دلم نمی آید و گرچه می دانم که لوست می کنم اما قربان صدقه ات می روم و از تو می خواهم که خودت با من تماس بگیری تا مزاحم دیگران نشوم. قول می دهی اما مثل همه قول دادنهای کودکانه ات باز هم فراموش می کنی و امشب از آن موقع چند روز گذشته و با اینکه برایت پیغام گذاشته ام هنوز زنگ نزدی! تعطیلات نوروز هم تمام شد اما تو را ندیدم عزیزترینم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:42 توسط عریضه نویس |
|
|
امروز كه مثل خيلي از روزها سرگردان كوچه هاي خانه به دوشيم. امروز كه ميگردم و ميگردم براي آنچه پيشتر از اين ميبايست داشته باشم و اما البته كه شاكر همه داشته هايم هستم حتي اگر كه دير. امروز که آواره خیابانها و در اضطراب داشته و نداشته ها و دیده و ندیده هایم هستم.
امروز که هر دستی که بلند می شود دست علی است برای تکان دادن، براي گرفتن و اميد بستن. امروز كه مثل هر روز دلتنگ توام و مضطرّ كارهاي روزمره و عقب مانده... فكر ميكنم كه اي كاش گذر زمان دست من بود و هر وقت كه ميخواستم زود ميگذشت تا دوريت را كمتر احساس كنم و آنگاه كه هزار كار بر سرم ريخته و حتي يك لحظهاش سرنوشت ساز است، دير بگذرد... اما افسوس كه جمله "چه زود دير ميشود" دير به دستم ميرسد و خيلي زود و خيلي زود دير ميشود و يا كه اصلا نميشود. پ.ن: نميخواهم منفي فكر كنم و فكر هم نمي كنم اما فقط عقده نديدنت انديشيدن را هم از من گرفته چه برسد به درستي یا منفی و مثبتش.
توضیح: علی اسم تو هم هست غیر از این که اسم مولایم! دو منظوره بود پسر دلبند شیرینم
راستی دلم می خواست عین این نامه لینکلن که نازلی جان گذاشته تو وبلاگش من هم برای معلمت می فرستادم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:24 توسط عریضه نویس |
|
|
از اول و ادامه قسمت قبل...
شب قبل، از سفر برگشتهام و خستگي هنوز از چهره و تنم در نرفتهاست اما ذوق كلاس و بحث الهه بانوي "هِرا" (كه متحيرم چرا در وجود من کمرنگ است) وذوق یادگیری باقي مطالب آنقدر برايم مثل هميشه جذاب است كه سر وقت و تازه بعد از برگشت از شوراي حل اختلاف بابت اهمال و فراموشي از پس نگرفتن كارت مليام، سر كلاس ميرسم و مينشينم جلوي ميز 4گوش كه بتوانم هر از گاهي دزدكي پاي دردم را بگذارم رويش. قبل از آن پالتويم را در ميآورم و ليواني را هم براي احتياط آب جوش ميكنم و با خودم ميبرم كه اگر وسط كلاس سرفهام گرفت بكشم بالا تا مزاحم تمركز ديگران نباشم. صاحبخانه كه مبصر كلاس هم هست با نگراني از رنگي شدن فرشهاي ابريشمش دنبالم ميدود كه "چايي..."! ميگويم: " آبجوشه براي سرفه... " بحث هِرا اين الهه ی همسر، گرم گرفته و هراهاي كلاس هيجان زدهاند از كشف شواهد اين كهن الگوي درونشان...من اما به تو و به تو و باز هم به تو فكر ميكنم دلبندم چون زنگ استراحت يكي از دخترهاي جوانتر كلاس با چهرهاي نگران پيش من ميآيد و ميپرسد: - پسرتون چند ساله بود كه جدا شديد؟ ناراحت نشد از اين اتفاق؟ چطوري تصميم گرفت تا كدوميك از شما رو انتخاب كنه؟ چند وقت يكبار همديگر رو مي بينيد؟ و... اولش متوجه نگرانيش نبودم فكر كردم كنجكاوي عادي مثل همه سوال كننده هاي اين سالهاست. تند تند برايش گفتم كه 9 سالت بود. ديگر از مشاجرات ما خسته بودي و نگران اين كه اگر جدا بشويم بين هر دوي ما قسمت بشوي(درست اصطلاح خودت) اينكه بابايت حسابي تطميعت كرده بود و جبران آن همه سال نبونش در كنار تو را با بودنش و تو را به سفر خارج بردن، پر كرده بود. اين كه تو تهران را دوست داشتي و خانه خودت. اين كه دائم حرفهاي بابایت را تكرار ميكردي كه" تو يه زني و نميتوني از پس خرجاي من بر بيايي"! تو اما نمي فهميدي كه بابايت همه اين سالها نگذاشته بود كار كنم یا درس بیشتری بخوانم كه اگر گذاشته بود مثل همه همدوره ايهايم حالا متمول و اسم و رسم دار بودم و نه يك زن بي تجربه و تو ميتوانستي به پول من هم تكيه كني. تو نمي دانستي براي چه چسبيدي به او و محبتهاي مالی و مسافرتهايش. تو... تو... تو...عزيز دلم تو... _ آخه پدر و مادر من فردا ميخوان برن محضر ولي من نميدونم كدوميك رو انتخاب كنم؟ خشكم ميزند و تا وسطهاي كلاس منتظر يك جرقه ديگر ميمانم تا شعله بكشم. استاد از تنها دليل موجه جدايي مثل هميشه و هميشه اين چند ترم و به تكرار ميگويد كه : "همه روانپزشكان و حقوق دانان و همه آنهايي كه اندكي علم دارند ميدانند كه طلاق در چند مورد جايز است ولي جايزترينش وقتيست كه شخص جلوي رشد فكري و معنوي همسرش رابگيرد و اورا محدود كند و همسر نتواند خود و تواناييهايش را بشناسد كه انسان براي رسيدن به كمال آفريده شده ..." مثل هميشهي اين 2 سال نرمه اشك شوق از درستي عملم را پاك ميكنم و مي آيم تا تجربه ام را با همكلاسهايم قسمت كنم كه : خانم صاحبخانه كه حق آب و گلش زياد است با شور و حال مي گويد" به نظر من زنها آنقدر باهوشند كه ميتوانند هر مردي را رام و آرام كنند و زندگي بگذرانند و شايد بدترين حالت براي يك زن آن باشد كه مردش دست رويش بلند كند...آنوقتست كه آن زندگي معنا ندارد" خرخرهام قلقلك ميشود تا دادم در بيايد كه "به ظاهر مرد من" يكبار هم تلنگري به من نزد چه برسد كه دست بلند كند! اما ايجاد خفقان و بستن و محروم كردنم از اجتماع و حتي از داشتن كمي محبت از جانب خودش از صد كتك بدتربود و ... كه استاد به او گفت: نه عزيز شما داري نظر خودت را ميگويي.انسانها متفاوتند! گاهي بعضي زنها كتك مرد را نوعي محبت ميدانند و از آن آزرده نميشوند و گاهي مردهايي را نميتوان سر راه آورد. همانطور كه مردهاي كله شقي كه فكر ميكنند نوك قله هستند و همه ميبايست فرمانبردارشان باشند را نميتوان عوض كرد. باز هم ميگويم هيچ چيز براي يك انسان سختتر از اين نيست كه جلوي رشدش را بگيرند... نرمه اشك، ديگر جريان وسيعي به پهناي صورتم شده از اتاق ميروم بيرون تا آبي به صورت بزنم و با خود ادامه ميدهم... " او نه تنها جلوي رشد مني كه عاشق درس و كار بودم را گرفت كه لاكردار نكرد خودش يكبار بنشيند و به حرفهايم گوش دهد. نكرد يكبار مرا به سفري ببرد كه در آن كار نباشد. نكرد يك بار باورم كند و مرا جزئي از اجزا و وسايل خانهاش نداند. نكرد يكبار بفهمد كه اشتباه ميكند و شايد يك نفر در اين دنيا باشد كه درست فكر ميكند... رشته ضجههاي درونيام را گفتگوي همكلاسها پاره ميكند - مادرم ياركشي ميكند. همه اش از پدر بد ميگويد و ميخواهد كه ما طرفدار او باشيم...پدرم ميگويد تقصير توست و مادر ميگويد به خاطر تو ماندهام... - مادر من هم يار كشي ميكرد و هر كه در گروهش نبود از او طرد ميشد و از موهبتش محروم... - حالا هم كه ميخواهند جدا شوند ميگويند كه به خاطر توست! - متاسفانه اغلب اينگونه است و اگر پدر مادرها ميدانستند كه اين يار كشي ها و انداختن بار گناه به فرزندان چه عواقبي براي آنها دارد... ديگر طاقتم تمام شده به شدت خودم را كنترل ميكنم تا لرزش صدايم را متوجه نشوند اما غم و اضطرابم انگار كه تمام كلاس را پر ميكند: " من اما هيچوقت يار كشي و پدرش را جلوي پسر خراب نكردم كه پدر همه بُت و سوپرمنش بود و خراب كردن او يعني كه خراب كردن همه دنياي قدرت و امنيت و پناهش! پشيمان هم نيستم و حتي پشيمان نيستم كه چرا صبر نكردم و پاي آن زندگي خفت بار نايستادم و به قول پسرم براي اينكه كار كنم جدا شدم و ناراحت هم نيستم كه در اين يارگيري انتخاب نشدم...كه همه دغدغهام پسريست كه به بازي گرفته شد و متهم شد و وادار شد به طرد مادر و گناهكار شد كه نتوانسته مادرش را دوست نداشته باشد و نتوانسته مادرش را راضي كند تا بيش از اين از حقوق مادي و معنوياش بگذرد..." نگرانم نگران تو عزيز دلبند و شيرين تر از جانم... استاد نگاه پر مهرش را به نگاه مضطرب سرسخت اين همه وقت من مياندازد و ميگويد: تو پاسخ درستيِ عملت را خواهي گرفت و او باز خواهد گشت فقط بايد صبر داشته باشي و همه چيز را بسپري به زمان. زمان خودش همه چيز را درست ميكند وحلال مشكلات است... و من منتظر تو و زمان ميمانم. چه شيرينيد هر دو اگر كه زودتر بياييد!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:27 توسط عریضه نویس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هيج جای دنيا غير از گفتن تو چاه که اينروزا گير نمياد جای امنی برا درد و دل نيست!
يکيشو تو خونه پدری داريم اما اگه بخوام وايسم کنارش حتی اگه آهسته هم حرف بزنم خانواده که هيچ، کارگر افغانی همسايه بغلی هم میفهمه! اينجا رو فرض میکنم يه چاهه که انعکاس صدام يا همونوقت میآد يا يه مدت ديگه يا هيچوقت. برام فرقی نداره، همين گفتن يا نوشتن عريضه و انداختن تو چاه، راحتم میکنه. روزنگاری در چاهی مجازی! قرار بود این وبلاگ مخفی بمونه فقط واسه خودم اما یه روز لو رفت و منم... |
| پیوندهای روزانه |
|
فهرست عناوین عریضه آوای آرامش آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|